پرش به محتوا

سایه

اکتبر 19, 2013

شب از نیمه گذشته است. همگی خوابیده اند. پسرک اما بیدار هست. زیر خرواری از پتو سگ لرزه گرفته. به سختی از این پهلو به آن پهلو می‌شود. خیسی عرق را در تمام جانش حس می‌کند. بدنش داغ داغ می‌شود. هوای زیر پتوها خفه کننده شده. به سختی پتوها را از روی سرش پس می‌زند. نفس عمیقی می‌کشد. دستش را روی پیشانیش می‌گذارد. کف دستش گرم گرم می‌شود. اطراف را می‌بیند. مادر کنارش خوابیده. مادر در خواب ناله می‌کند…از جایش بلند می‌شود روی جاگه‌اش می‌نشیند. نگاهش را می‌گرداند. نگاهش از روی برادرها و خواهرهایش روی دیوار می‌‌لغزد. سایه اش را می‌بیند. سایه‌اش را تا به حال اینقدر بزرگ ندیده بوده. جانش یخ یخ می‌شود…مادرش گفته بود پدر روزهای آخر از سایه‌اش می‌ترسیده… از سایه‌اش می‌ترسد… پدرش هم تب کرده بود و هر کاری کرده بودن تبش پایین نیامده بود…صورتش را می‌گرداند. تپش قلبش بیشتر می‌شود. چشمانش را می‌بنند اما سریع بازش می‌کند. صدای خش خشی را می‌شنود. دست و پایش به لرزه آمده‌اند. عرق سردی از صورتش می‌گذرد. احساس می‌کند سایه‌اش نزدیک‌تر شده… خودش را زیر پتوها می‌کشد… پدرش را که داخل قبر مانده بودند ترسیده بود… پتوها را پس می‌زند. چند بار تلاش می‌کند که صورتش را بگرداند. اما هر بار منصرف می‌شود… پدرش هم فریاد زده بود. ازهر کسی که بهش نزدیک می‌شد ترسیده بود و پسش زده بود. گفته بود که سایه‌ای آزارش می‌دهد…مادرش گفته بود در هنگام ترس، دعایش را بخواند ترس می‌رود. … پسرک اما هر چه تلاش کرد، دعایی یادش نیامد…مادرش هر چه بالای سر پدر دعا خوانده بود ترس پدر کم نشده بود. مادر به سر و صورت خود زده بود و موهایش را مشت مشت کنده بود که پدر شاهدتین را نگفته رفته… پسرک زیر لب شهادتین را زمزمه می‌کند. صدای خش خش بیشتر می‌شود. هُرم نفسی را پشت گردنش حس می‌کند. زیر چشمی پشت سرش را نگاه می‌کند. سایه اش حرکت کرده بود…گرمای دستی را روی شانه‌اش حس می‌کند. دستش را که روی شانه‌اش می‌گذارد، جیغی می‌کشد… پسرک ‌در آغوش مادر آرام گرفته است…

5 دیدگاه
  1. خیلی بهم نزدیک بود مهاجر، من این دوره را گذروندم، رسما» بعد رفتن پدرم شب های بسیاری تب کردم و لرزیدم و سایه سنگینی روی تمام هیبتم احساس می کردم، بعدترها که بزرگتر شدم فهمیدم از کم خونی و چی و چی است که آمیزه اش با توهمات و دلتنگی شده بود سیاهی، هنوز هم بیادم هست ان شب ها را………

    • خدایش بیامرزد!
      نوشته هایم ترکیبی از واقعیت و خیال هست! اما به قول نقاد تزبینی گاهی دروغهایی ست که از صد تا راست کرده هم راست تر است!
      خرسندم که با نوشته همذات پنداری کردی.

  2. كاش داستان هايتان را بسپاريد به يك نقد حسابي و چاپش كنيد.

    • سوده خانم نگین باورمان میشه باز کار دست خودمان میدیم هاااااا!!!!!!!!!

  3. خیلی زیبا و ارزشمند نوشتید.

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: