پرش به محتوا

حرفهای قشنگ قشنگ!!!

فوریه 1, 2014

پنجمین سالی‌ست که غربت را با همه خاطرات تلخ و شیرینش رها کرده‌ام و به سرزمین آباء و اجدادی‌ام آمده‌ام. احساس تعلق به خاک، این حس را دوست دارم. حسی که هیچ وقت در غربت تجربه‌اش نکرده بودم. حسی که شاید فقدانش آزارم می‌داد.

من هم شاید مثل بعضی از شماها در غربت به دنیا آمدم و مهمترین و حساس‌ترین دوران زندگی‌ام را در غربت گذرانده‌ام. نمی‌خواهم ناسپاسی کرده باشم از میزبانان سه دهه از زندگی‌ام، اما نمی‌دانم چرا هر وقت، یاد روزگار غربت می‌افتم، دلم می‌گیرد و دوست ندارم به آن دوران بازگردم. حس میکنم سه دهه تحقیر شدم، سه دهه توهین شنیدم، سه دهه از هویتم می‌گریختم…

 با وجودی اینکه همیشه حق می‌دهم برای هر کسی که میخواهد هر کجای این کره خاکی بزید، اما در مورد خودم نمی‌دانم چرا حس می‌کنم اینجا همان جایی‌ست که باید زیست و برای آبادنی وجب به وجبش تلاش کرد. گاهی دلم می‌گیرد وقتی این همه موانع را بر سر راه آبادانی و سربلندی این خاک می‌بینم، اما هیچ گاه دوست نداشته ام ناله کنم. همیشه با خودم گفته‌ام «تو نقش خودت را خوب بازی کن بقیه‌اش مهم نیست» نمیدانم همیشه قضاوت آیندگان برایم مهم بوده و امیدوارم تا به آخر باشد.

گاهی با خودم فکر میکنم مگر زندگی چقدر ارزش دارد که سرت را پایین بگیری و خودت را به نشنیدن بزنی و راه خودت را بکشی و بری جایی که دیگر صدای زجه هیچ هم نوعی را نشونی. با خودم میگویم این بی انصافی‌ست. هر روز صحنه‌های ناخوشایند، مثل پوتکی بر سرم فرود می‌آید و مصمم‌ترم می‌کند که بمانم.

این روزها دلم به این چند جمله ابراهام لینکلین امریکایی خوش است که به معلم پسرش چنین می‌ گوید.

«… او باید بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگویید، به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود. به او بیاموزید که در ازای هر دشمن، دوستی هم هست… به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد. از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر دارید…به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردنکشها، گردنکش باشد…به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند…به پسرم یاد بدهید که همه حرفها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند… ارزشهای زندگی را به پسرم آموزش دهید…اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند…به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد. به او بیاموزید که  می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست… به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد… به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشه باشد…»

10 دیدگاه
  1. شايد آنقدر جسارت ندارم بمانم. شايد خيلي بدبينم. شايد…

    • سوده جان! شاید اگر من هم جای تو بودم همین حس تو را داشتم…

  2. گاهي جايي قدرت رو مي دونن كه فرسنگ ها با سرزمين آيا و اجداديت فاصله داره
    و جايي برات خوب مي شه كه احساس مهم بودن بهت دست مي ده
    سرزمين تو جايي كه درش احساس آرامش داري
    خوشحال مي شم به وبم سر بزنيد و نظرتون رو بهم بگيد

    • سلام ستی
      تشکر از کامنتی که گذاشتی!
      حرفی رو که زدی کاملا منطقی هست و تعریف هر کس از ارامش متفاوت هست. ممکن هست کسی به خاطر ارمانی، در سخت ترین شرایط، ارامش داشته باشد اما کسی دیگر در راحتترین وضعیت نا ارام…

  3. كاپتين جان منم دل

  4. دلم وطنم رو مي خواد ، همون ايران هميشه سيز با مردم كنجكاو و سرك كش
    ولي نمي دونم چرا نمي تونم از زندگي جديدم دل بكنم !

  5. از خودت برام بگو ، البته اگه دوست داشتي

  6. قشنگ می نویسی، همسایه! متاسفم که در مهاجرت شاد نبودی. بخشی از آن خاصیت مهاجرت است، حتی اگر به بهشت باشد! و بخش دیگر آن -احتمالا- از میزبانانی است که خودشان درد نادانی و بی فرهنگی داشته اند. ببخش و درگذر از این «در وطن خویش غریب» که ما ایرانی جماعت باشیم.
    البته همه یکجور نیستند همانطور که خودت در آن نقل قول (راستی از کجا پیدایش کردی؟) زیبای بالا آوردی. پاره ای خوب و دسته ای بد همه جا هستند. اما مدتیست ایران مادری فرزندان خودش را فراموش کرده چه برسد به دایگی فرزندان همسایه.

    • سلام کیوان!
      تشکر از حسن نظرت راجب به نوشته!
      اما راجب به محتوای نوشته!
      شاید این درد دل کردن با مخاطب گله از شخص یا اشخاص خاصی نباشد، بلکه گله از یک وضعیت هست. اینکه چرا انسانها گاهی توانایی خوبی کردن را ندارد؟. چه عواملی باعث می شود که انسان از ان رضایت درونی و ارامشی که از خوبی کردن به دیگران نصیب خودش می شود، محروم می شود؟؟؟؟
      و این نوشته شاید برای ان باشد که به این سوال اندکی بیندیشیم و در پی جوابی درخور برای ان باشیم.
      و اما پرسیده بودی که ان نقل قول را از کجا پیدا کرده بودم. اگر در گوگل عنوان » نامه ابراهام لینکلین به معلم پسرش» را سرچ کنی متن کامل نامه را خواهی یافت
      برقرار باشی برادر میزبان!

  7. متاسفم و نمي دونم چي مي تونم بگم فقط اينكه زندگي رو هر طور بگيري همون طور مي چرخه !
    شاد باش ، شادي مي بيني
    پست جديد گذاشتم

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: